غليانات يک غربت‌زده..
مطالب هر دوشنبه به روز می‌شود، لطفاً اصرار نفرماييد!


منزل
تماس
 

یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧

 

منتقل شدیم

 

نقل مکان کردم به وبلاگ ابنِ سبیل، چه نامِ غربت‌زدگان دیگر مسمایی نداشت.

قصد کرده‌ام هر جمعه به روز‌ش کنم، تا باز چه پیش آید و دلبر چه پسندد.

 
 

ساعت : ۸:٢٥ ‎ق.ظ نوشته شد.

 

چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧

 

اقلیت بی‌بخار، حقارت‌پذیر، خوار

 

در خبرها آمده که نماینده‌ای از اقلیت برای مخالفت با وزارتِ محصولی قصدِ سخنرانی داشت که نمایندگانِ وکیل‌الدوله او را احاطه کرده و به وی اجازه‌ی صحبت ندادند!

به عقیده‌ی مخلص اگر نمایندگانِ اقلیت ذره‌ای شرافت و عزتِ نفس داشتند جملگی می‌بایست استعفا می‌دادند. هزاران بهانه برای چسبیدن به صندلی قدرت ساخته و پرداخته‌اند از قبیلِ وجودِ اقلیتی کوچک در قدرت و اعتراض به قانون‌شکنی و داشتنِ تریبون برای مخالفت و غیره و ذلک. تعداد این حضراتِ اصلاح‌طلب‌نما که در حدی نیست که حتی آبستراکسیون کنند. حتی کمتر از آنند که بخواهند استیضاحی سامان دهند یا در آرای اکثریتِ مطلقِ شورای-نگهبان-چین اثرگذار باشند. حال که تریبون را هم از آنها دریغ می‌کنند، سوال بنده این است که وجودشان، جز استفاده از رانت‌ها و امتیازاتِ نمایندگی چه توجیهی دارد؟ نمایندگان اقلیتِ مجلسِ هفتم چه گلی به سرِ کشور زدند و جلوی چه خرابکاری جناحِ مقابل را گرفتند؟ اکنون این اقلیتِ کم‌شمارِ مجلسِ هشتم برنامه‌اش چیست؟ حتی یک نمونه‌ی نترس و رک مثل اعلمی را ندارند که هر از چندماه یکبار فک و فامیلِ برخی را بجنباند و لااقل دلِ ملت خنک شود. جداً اینها انتظارِ مقبولیت از مردم را دارند؟

شما خودتان را جای آن نماینده‌ای که با «سدِ بدنی» باقی روبه‌رو شد و از اعتراض جا ماند بگذارید. بعد نظاره‌گرِ مجلس باشید که در آن موافق به جای مخالف صحبت می‌کند و آب از آب تکان نمی‌خورد. سپس جابه‌جایی در آرا صورت می‌گیرد و شما همچنان زبان‌بریده به کنجی خزیده‌اید صم‌بکم. همچنان هم داعیه‌ی اصلاح‌طلبی و دفاع از حقوقِ مردم را دارید. آیا خود را شایسته‌ی‌ صفتِ باشرف و امانت‌دار می‌دانید؟

همانطور که حضرات به کردان التماس می‌کردند، بنده هم از نمایندگانِ اقلیت استدعا دارم اگر ذره‌ای وقار و آبرو دارند، هنوز برای استعفاء دیر نیست. والا چند سال بعد هیچ‌گونه توجیهی برای لمیدن بر صندلی مجلس در چنین شرایطِ وانفسایی پذیرفته نیست.

 
 

ساعت : ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ نوشته شد.

 

دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧

 

کمبود تخته در سر لاجرم به تخته کردن در می‌انجامد

 

این وبلاگ به دلیل مشغله‌ی کاری دیگر به صورتِ مرتب به روز نخواهد شد. بروید خانه‌تان که آبگوشت تمام شد.

 
 

ساعت : ٢:٥۸ ‎ب.ظ نوشته شد.

 

دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧

 

در کسوتِ قادرِ نامتعال

   
 

ساعت : ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ نوشته شد.

 

دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧

 

من و رفقای اسرائیلی‌ام

 

هفته‌ی پیش به تربت جنت‌رتبتِ هند پای گذاشتم، قربتً الی الکاماسوترا.

دوره‌ای که طی دوماه و نیمِ آینده خواهم گذراند برنامه‌ای بین‌المللی‌ست که به وسیله‌ی شرکتِ Infosys برگزار می‌شود. این شرکتِ جهان‌گستر با دانشگاه‌های معتبرِ کشورهای مختلفِ دنیا قراردادی بسته تا در دوره‌های چند ماهه پذیرای دانشجویانِ آنها برای گذراندنِ دوره‌ای کارآموزی باشد. استراتژی‌ای برد-برد که از طرفی به دانشجویان امکانِ زندگی در هند و مشاهده‌ی فرهنگ و مللِ مختلفِ آن را به علاوه‌ی فرصتِ کار و دانش‌افزایی در بهترین شرکتِ IT هند می‌دهد و از دیگر سو هم تبلیغی‌ست برای Infosys و هم اینکه از دانشجویانِ برگزیده‌ی بهترین دانشگاه‌های جهان (اهه اهه، خودم را می‌گویم!) نهایتِ‌ استفاده را ببرد.

در بدوِ ورود با سه دانشجوی دیگر آشنا شدم که همگی از اول اکتبر مشغول شدیم. دو تن از آنها از اسرائیل بودند. یک دانشجوی اسرائیلی دیگر نیز از دو ماه قبل به اینجا آمده است. چون از دانشگاهی آلمانی آمده‌ام همگان گمان می‌بردند که آلمانی‌تبار هستم، اما وقتی در مراسمِ معارفه خود را ایرانی معرفی کردم سکوتی چندثانیه‌ای حکم‌فرما شد. وضعیتِ ناراحت‌کننده‌ای بود که البته با مزه‌ای که پراندم ختم به خیر شد. خطاب به اسرائیلی‌ها گفتم که نگران نباشند، چون برای بنده حمله‌ی انتحاری تنها برای از میان برداشتنِ سه عدد اسرائیلی ناقابل صرف نمی‌کند! خندیدند و رفیق شدیم.

آدم‌های فوق‌العاده نازنینی هستند. اتفاقا همین چند روز پیش با یکی دو نفر دیگر دو روزی به شهر مایسور رفتیم و از قضا با یکی از آنها هم‌اتاق شدم. از من درباره‌ی نظر ایرانیان نسبت به اسرائیلی‌ها پرسید و تاکید کرد که سیاستمدارانه جواب ندهم! نمی‌دانستم چه بگویم. حقیقت را گفتم که با توجه به اینکه نظرسنجی در این خصوص تا به حال انجام نشده و اخبار به صورتِ یکسویه پخش می‌شود نمی‌توانم جواب‌اش را بدهم. ولی نظرِ خودم را راجع به تنش‌ها گفتم. گفتم‌اش که نه قلدری اسرائیل در زیرِ پا گذاشتنِ قوانینِ بین‌المللی و مصوبِ سازمانِ‌ ملل را قبول می‌کنم، نه کشتنِ مردمِ بی‌گناهِ اسرائیل توسطِ فلسطینی‌های جان‌به‌لب‌رسیده و بالعکس را، و نه کاسه‌ی داغ‌تر از آش شدنِ حکومت‌ام در قبالِ دو کشور. صدالبته که جواب‌ام در نهایت سیاستمدارانه شد!

او هم از غیرِ قابلِ قبول بودنِ اظهاراتِ احمدی‌نژاد در خصوصِ محوِ اسرائیل و انکارِ هلوکاست گفت که مخلص در مقامِ سخنگوی نامربوطِ وزارتِ خارجه‌ی ایران انکارِ هلوکاست را ساخته و پرداخته‌ی شیطنتِ‌ رسانه‌های غربی خواندم! در خصوصِ محوِ یک کشور هم چیزی جز اظهارِ تاسف از بلاهتِ رئیسِ جمهورِ محبوبِ عوام‌ام نمی‌توانستم بگویم. به او گفتم که نسلِ جوان تفکری متفاوت دارد و اوضاع در ده بیست سالِ‌ آینده بهتر خواهد شد. حرفی زد که نگرانی خودم نیز بود. گفت اگر تا آن موقع یکی از دو طرف حماقتِ خانمان‌سوز و جنگ‌افروزانه‌ای نکند. انشاءالله که نمی‌کنند.

 
 

ساعت : ٦:۱۸ ‎ب.ظ نوشته شد.

 

دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧

 

مدیریتِ باصلابت یا روشنفکری پرملالت

 

شاید سوالی که مدت‌هاست فکرِ مخلص را مشغول کرده به ذهنِ دیگران نیز رسیده باشد. اینکه اگر آقایانِ خاتمی و قالیباف هر دو کاندیدای ریاست جمهوری شوند، برگزیدنِ کدامیک برای آینده‌ی کشور معقول‌تر است.

بعضی از اصلاح‌طلبان و نیروهای اپوزیسیون همچنان قالیباف را جزیی از جناحِ راست می‌دانند. متاسفانه آنها با تمامِ ژستِ روشن‌فکری و دگراندیشیشان در بسیاری از مواقع جزم‌اندیش‌اند. کافی‌ست یک گزاره را مدتی تکرار کنند تا چونان آیة‌ منزل بر ذهن و زبان‌شان حک شود. اصول‌گرا بودنِ قالیباف به عنوانِ مثال از همین موارد است.
البته شاید بهتر باشد واژه‌ی اصول‌گرایی را ابتدا تعریف کرد، چه از احمدی‌نژاد و کردان تا افروغ و قالیباف همگی ادعای اصول‌گرایی دارند، هرچند تفاوتِ اصول موردِ نظرشان از زمین تا آسمان باشد. منظورِ بنده از مرامِ اصول‌گرایی، تحجر و محافظه‌کاری به همراهِ فسادِ ناشی از عدمِ چرخشِ قدرت و ریاکاری و دروغ است. اصل برای این جریان حفظِ قدرت به هر قیمت و استفاده از زبانِ زور و تزویر برای استحماقِ خلایق و به کارگیری چماقِ آزار و تکفیر برای سرکوبِ مخالفان است. تمامِ این هنرها به یک طرف، جز در مواردِ امنیتی از تخصصِ دیگری برخوردار نیستند، به قولِ آقای خمینی از چرخاندنِ یک نانوایی عاجزند، چه برسد به مدیریت کشور. تنها به صدقه‌ی سرِ نفت و عوام‌فریبی‌ست که بر سریرِ حکم‌رانی و رجزخوانی نشسته‌اند.

اصلاح‌طلبی نیز جز حرکت در مسیرِ بهبودِ اوضاع و بالا بردنِ شعور و فرهنگِ مردم و نظم دادن به امور نیست. حال با این تفاصیل به گمانِ حقیر قالیباف بیشتر اصلاح‌طلب است تا محافظه‌کار. حتی می‌توان پا را فراتر گذاشت و ادعا کرد که فرمانده‌ی سابقِ‌ نیروی انتظامی از بسیاری از به اصطلاح اصلاح‌طلبانی چون مهرعلیزاده و اصغرزاده و غیره مصلح‌تر است.

سوال اکنون اینجاست که میانِ قالیباف و خاتمیِ اصلاح‌طلب کدام‌یک بهترند. برای روشن شدنِ بد نیست که ملزوماتِ اصلاح‌طلبی را اجمالاً برشمرد.
یک دولتِ اصلاح‌طلب برای پیشبردِ منویاتِ خود به همکاری با دیگر قوا نیاز مبرم دارد. در غیرِ این صورت باید پشتوانه‌ی مردمی قوی به همراهِ مدیریتِ جنبش‌های اجتماعی را دارا باشد که دیگر ارکانِ حکومت را به عقب‌نشینی وادارد. سابقه‌ی خاتمیِ دوست‌داشتنی چنین شخصیتِ صائب و جنگنده‌ای را نشان نمی‌دهد. وارد شدنِ او با حمایتِ نیروهای اصلاح‌طلب نیز حکومت را به واکنش و بحران‌سازی مجدد وا می‌دارد. پس دوباره همان آش و کاسه‌ای می‌شود که از سال 80 به بعد شاهد بودیم.

قالیباف اما اسماً از جناحِ اصلاح‌طلب نیست و جز در میانِ طرفدارانِ دولت از مخالفتِ جدی در سایرِ سطوحِ محافظه‌کاران برخوردار نیست. در ضمن شخصیتِ قاطعِ وی به او اجازه‌ی به کرسی نشاندنِ حرف‌اش را می‌دهد. به عنوانِ مثال فرض بفرمایید خاتمی و قالیباف هر یک به عنوانِ رئیسِ جمهورِ فرضی لایحه‌ی مشابهی را به مجلسِ هشتم ارجاع دهند. کدامیک احتمالِ بیشتری برای تصویب و گذشتن از سدِ شورای نگهبان را دارد؟

نکته‌ی دوم مدیریتِ قوی برای برنامه‌ریزی، تدوینِ استراتژی بلندمدت و تاکتیک‌های درخورِ کوتاه‌مدت است. بسیاری از عزیزانِ اصلاح‌طلب، با وجودِ شخصیتِ نازنین و بی‌آزارشان، نشان داده‌اند که مدیرانِ خوبی نیستند. به جز معدود شخصیت‌هایی نظیر آقایان کرباسچی و صفایی فراهانی و مرعشی، باقی اصلاح‌طلبان من حیث المجموع نظریه‌پردازان و مشاوران خوبی‌اند تا مدیران و رهبرانی باکفایت.

جنابِ قالیباف چه در قامتِ فرمانده‌ی نیروی انتظامی و چه در ردای شهرداری تهران لیاقتِ خود را به اثبات رسانده است. چه کسی‌ست که تفاوت‌های عظیمِ نیروی انتظامی ده سال پیش را با زمانِ کنونی نداند. مکانیزه کردنِ نیروی انتظامی به همراهِ تجهیزِ آن به امکاناتی چون ماشین‌های پیشرفته و فناوری‌های نوینِ اطلاعاتی و تربیتِ نیروهای آن از لحاظِ آدابِ اجتماعی از عهده‌ی چند نفر از اصلاح طلبانِ کنونی برمی‌آمد؟ اصلاً اجازه بفرمایید یک مثالِ ساده‌تر و دمِ دست‌تر بزنم. فرض بفرمایید یک شهردارِ اصلاح‌طلب می‌خواست پروژه‌ی هم‌سطح‌سازی خیابانِ طویلِ ولیعصر را انجام دهد. با وجودِ نهادها و اصنافِ متفاوت و گوناگونِ موجود، به ثمر رساندنِ این عمل اگر نه غیرممکن، بسیار هزینه‌بر و طولانی می‌شد.
نکته‌ی دیگر اهمیت دادن به زیرساخت‌ها برای توسعه‌ی مستدام و باثبات است. یکی از مشکلاتِ عدیده‌ی جماعتِ اصلاح‌طلب به فراموشی سپردنِ زیرساخت‌ها و اصول و سرگرم شدن به کارهای روبنایی و فروع بود. یک مثالِ ساده شاید در این مورد برای فهمِ‌ بهترِ مطلب مفید باشد.

فرض کنید اصلاح‌طلبان به عنوانِ باغبان می‌خواهند زمینِ بایری را سرشار از محصول کنند. آنها به جای بارور کردنِ خاک و شخم زدنِ زمین و پاشیدنِ کودِ مناسب، همواره در حالِ دعوا با جناحِ مقابل بودند که تخمِ فلان درخت خوب است یا هسته‌ی فلان بوته. یا رنگِ این نوع گل بهتر است یا بوی آن نوع گیاه. سرانجام هم زمین بی‌برکت ماند و هم محصولی به دست نیامد.
همانندِ حزبِ کارگزاران، تیمِ قالیباف نیز معتقد به پرداختنِ به زیرساخت‌هاست. آنها می‌دانند که تا زمینِ هموار و بی‌خار و خس آماده نباشد، تربیتِ دونده تنها به دردِ صادر کردن به فرنگ می‌خورد و بس. پس به جای اینکه وقتِ خود را صرفِ درگیری با دیگران بر سرِ مصادیق کنند، آرام و مصمم شرایط را مهیا می‌کنند. راه‌اندازی مراکزِ متعدد تفریحی و فرهنگی از طرفِ شهرداری تهران به همراهِ اهمیت دادن به تربیتِ نیروهای جوان و کارآمد دلیلی بر این مدعاست.

تمامِ این دلایل به کنار، زخم‌هایی که قالیباف در این چندساله از هسته‌ی متحجرِ جناحِ اقتدارگرا کشیده و الطافی که از اصلاح‌طلبان، چه در شورای شهر و چه در شهرداری دیده او را در موضعی می‌نشاند که بتواند از نیروهای کارآمدِ هر دو جناح استفاده‌ی مطلوبی کند.
و در پایان، مسئله‌ی بسیار مهم و غیرقابلِ چشم‌پوشی سلامتِ انتخابات است که با روندِ کنونی ابداً قابلِ تضمین نیست. پس در صورتِ نزدیکی آرا، توجیهِ نیروها برای تقلب در آرای قالیباف به عنوانِ کسی که معتمدِ نظام است و سابقه‌ی سپاهی‌گری دارد بسیار سخت‌تر از قانع کردنِ آنها به دست بردن در آرای کسی چون خاتمی است.

ختمِ کلام، اگر برای اصلاح‌طلبان رسیدن به مقصد و پیش راندنِ قطارِ اصلاح‌طلبی مهم‌تر از کسبِ قدرت است، باید به این سوال پاسخ دهند که قالیباف چه کارهایی را بر مسندِ ریاستِ جمهوری خواهد کرد که آنها مخالفِ اصلاح‌طلبی می‌دانند و چه کارهایی را نخواهد کرد که آنها لازمه‌ی اصلاح‌طلبی می‌پندارند. اگر پاسخی نداشتند، آنگاه باید مشخص کنند که دلیلشان برای عدمِ حمایت از وی برای ریاستِ جمهوری چیست.

پس‌نوشت: شاید اصلاح‌طلبان و اصول‌گرایان هر دو احتیاجِ مبرم به یک پوست‌اندازی تاریخی داشته باشند. چیزی از مقوله‌ی ائتلافِ کارگزاران و حامیانِ قالیباف در قالبِ‌ جبهه‌ی جدیدی که اعضای‌اش به تخصص و توجه به زیرساخت‌ها می‌اندیشند و به دور از هوچی‌گری‌های رایجِ‌ سیاسی به عمل می‌پردازند و نه به حرف. ترکیب شدنِ‌ احزابِ پیشرویی چون مشارکت و نهضتِ‌ آزادی و ملی‌مذهبی‌ها در قالبِ‌ اپوزیسیونی قدرتمند و ائتلافِ آقای کروبی با عقلای جناحِ راست هم از ترکیبی که اکنون شاهدیم به واقعیت نزدیک‌تر است. آن وقت با رقابت این دو سه گروه با دار و دسته‌ی احمدی‌نژاد می‌توان فهمید که چنددرصد واقعاً احمدی‌نژادی‌اند.

 

 
 

ساعت : ٩:٥۸ ‎ب.ظ نوشته شد.

 

دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

 

آسِ برنده رو کند، مرشدِ حقه‌بازِ ما...

 

برای کنارِ گود نشستگانی چون بنده گاهی اوقات فضای سیاسی ایران غیرقابلِ هضم و فهم است و گاهی بیش از حد کلیشه‌ای. ماجرای آقای کردان وزیر جاعلِ کشور اما جزو هیچ کدام از این دو دسته نبود.

ابتدای قضیه کاملاً روشن است. شخصی مطابق سیاقِ معمولِ مقامات در جمهوری اسلامی با جعلِ مدرک مدت‌ها کارِ خود را پیش برده و از درجه‌ی متهم بودن به تجاوز به عنف با استعدادِ ذاتی به درجه‌ی وزارتِ کشور ارتقاء پیدا کرده است، چشمِ تمامِ بدخواهان و درست‌کاران هم کور.

دو نکته‌ی ریز اینجا اما توی ذوق می‌زند. یکی معرفی این آقا (که جزو دار و دسته‌ی آقای لاریجانی و راستِ بازاری‌ست) به عنوانِ وزیر کشور از جانب احمدی‌نژاد و دیگری پافشاری بر ادامه‌ی کارِ وی با وجود مدارکِ متقنِ ارتکابِ جعلِ سند. مخلص با سوزاندنِ مقادیرِ زیادی فسفر و استعانت از سلول‌های ناچیزِ خاکستری مغز و یاری حضرتِ حق و غیره تئوری‌ای دارم که شاید گذاشتن‌ش در بوته‌ی نقد پته‌ی حضرات را روی آب بریزد، انشاءالله.

اگر دقت کرده باشید احمدی‌نژاد سمبلِ ریاکاری و حرافی بدونِ عمل است. در مجموع اگر «سخنان» او را در نظر بگیریم جز «کرامتِ انسانی» و «منزلتِ ایرانیان» و «توسعه‌ی زیرساخت» و «مقامِ بالای استادی» و «عزیز بودنِ دانشجویان» در آن نیست. حرف‌ها جدا دلنشین است، منتهی مشکلِ‌ اصلی اینجاست که کارهای وی صد در صد خلافِ جهتِ شعارهایش است. حالا یا سالوس و ریا می‌ورزد یا از روی نادانی سنگ به چاه می‌افکند بماند.

قضیه‌ی کردان برای احمدی‌نژاد حکمِ یک تیر و دو نشان دارد. به گمان‌ام او تنها برکناری (همراه با به گند کشیدنِ) وزیرِ کشور را به عقب می‌اندازد تا این عملِ «شجاعانه» و «مدبرانه» در آستانه‌ی انتخابات صورت گیرد.  با این ترفند هم او خود را به عنوانِ شخصِ قاطع و دلسوزی که «غده‌ای» را در دولتِ خود کشف و آن را زدوده مطرح می‌کند و از طرفِ دیگر با انتساب -البته به حقِ- این انتخاب به فشارِ راستِ‌ سنتی، ته‌مانده آبروی آنها را به طرفه‌العینی می‌برد. بعد هم با عنوانِ اینکه این دولت اسیر هیچ فشاری نمی‌شود و در مقابله با فساد و جعل و دروغ و دزدی (که خود بر پایه‌ی این چهار اصلِ‌ مسلمِ اصول‌گرایی بنا شده) با احدی تعارف ندارد برای خود در بینِ‌ اقشارِ عامی محبوبیتِ کوتاه‌مدتی برای سر کردنِ دوره‌ی انتخابات می‌خرد. خیلی زیرکانه است، نه؟

محتسب کون‌برهنه در بازار

قحبه را می‌زند که روی بپوش!

 
 

ساعت : ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ نوشته شد.

 

دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧

 

عزای دین، ختمِ حافظ

 

مدت‌ها بود ایمانِ خود را به دین و پیغمبر و خدا از دست داده بود. جای تعجب هم نبود. با سردمداری واعظانِ بلامتعظ و خرماخورانِ منعِ-رطب-کن چاره‌ی دیگری نداشت. سال‌ها بود که درازدستیِ بی‌شرمانه‌ی کوته‌آستینانِ مردم‌فریب و ریای متعفنِ زاهدانی که از بوریای محفلشان جز بوی ریا به مشمام‌اش نمی‌رسید خیری ندیده بود. نصایحِ توخالی‌شان جز سفسطه و استحماق مفهومِ دیگری نداشت و آتشِ تزویرشان مدت‌ها بود که خرمنِ دین‌ِ او و هم‌نسلانش را سوزانده و بر باد داده بود‌. در خلوتِ اندوه‌اش اشعارِ آزادمردانی که زبانِ سرخ و قلمِ برّای خود را بر ضدِ محتسبانِ زمانه به کار گرفته و سرِ سبزِ خویش بر باد داده بودند را زمزمه می‌کرد:

خبر داری ای شیخ دانا که من
خدا ناشناسم، خدا ناشناس
نه سر بسته گویم در این ره سخن
نه از چوبِ تکفیر دارم هراس
خدایی به دین سان اسیرِ نیاز
که بر طاعتِ چون تویی بسته چشم
خدایی که بهرِ دو رکعت نماز
گه آید به رحم و گه آید به خشم
خدایی که جز در زبان عرب
به دیگر زبانی نفهمد کلام
خدایی که نا گه شود در غضب
بسوزد به کین خرمن خاص و عام
خدایی که با وصفِ غلمان و حور
دل بندگان را به دست آورد
به مکر و فریب و به تهدید و زور
به زیرِ نگین هر چه هست آورد...
تو زاهد بدینسان خدائی بساز
که مخلوق طبع کج اندیش توست
اسیر نیاز است و پابست آز
خدائی چنین لایق ریش توست!
نه پنهان نه سر بسته گویم سخن
خدا نیست این جانو اژدهاست
مرنج از من ای شیخ دانا که من
خداناشناسم اگر این خداست! *

با تمامِ خدانشناسی‌اش اما خلایی در وجودش بود که با موسیقی رپ و متال و فلسفه‌های پرطمطراقِ غربی پر نمی‌شد. گاه سحرگاهان به پا می‌خواست و آرزو داشت که به چیزی باور می‌داشت که تکیه‌گاهش باشد. گویی خیمه‌ی زندگی‌اش عمودی نداشت.

چند روزی بود که ماه رمضان شده بود و رادیو و تلویزیون انباشته از دعا و مناجات‌های سفارشی و معنویتِ‌ مصنوعی به زورِ‌ نورپردازی و جلوه‌های سمعی بصری. عق‌اش می‌گرفت از این همه تظاهر. اما ته دلش فلسفه‌ی رمضان را قبول داشت. از صمیمِ‌ قلب دوست داشت با احساسِ گشنگی سرِ ظهر به خود یادآوری کند که در سرتاسرِ گیتی صدها میلیون «انسان» هستند که در حسرتِ قوتی لایموت زندگانی به سر می‌کنند. اندرون از طعام خالی داشتن برای‌اش سرمنشاءِ نورِ معرفتی بود که مدتها گم‌اش کرده بود. احساسِ سبک‌بالی، حالتی که محراب را به فریاد درمی‌آورد. در احادیث که دیگر نزدش اعتباری نداشتند و جعلی و متواتر بودنشان علی‌السویه بود، اولیاء توصیه به ختمِ قرآن کرده بودند. چه بلاهتی! اینکه کتابی را با مشقت یک بار بخوانی بدونِ آنکه چیزی از جملاتِ مغلقِ عربی‌اش سردرآوری و برایت در بهشتی نسیه درختانی نسیه‌تر بکارند!

ماهِ رمضان اما انگاری بهانه بود. بهانه نه، پنداری فرصتی بود برای کارهایی که در ماه‌های دیگر کندنِ جان برای لقمه‌ای نان مجالی برای‌اش نبود. کلی کتاب بود که منتظرِ موقعیتی برای خواندن و تمام خواندن‌شان بود. منتظرِ «ختم‌»شان. دیگر وقتی برای تلف کردن نداشت، پس قاطعانه به سمتِ طاقچه رفت و دیوان حافظ را برداشت.

 
 

ساعت : ۳:٥۸ ‎ق.ظ نوشته شد.

 

دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧

 

از سید شرمنده تا سردارِ برّنده (2)

 

قسمت اول

راست‌اش را بخواهید برای اولین بار در مدتِ اقامت‌ام در آلمان بورد که با اهمیتِ مفهومِ «زیرساخت‌« آشنا شدم. اینکه برای سریع دویدن، پیش و بیش از تمرینِ دو و آمادگی جسمانی زمینِ هموار و بی‌مین و خار لازم است. قومِ ژرمن هم که در این زمینه زبانزد-اند و محسودِ خاص و عام. کارها با عقلِ جمعی و مشورت آغاز می‌شود و تهیه‌ی «مقدمات» و «لوازم» گاه سال‌ها زمان می‌برد. اما کارها که بر غلتک افتاد عملیات شتاب گرفته و به سرعت پیش می‌رود.

آنجا بود که نفرتی که در دورانِ جوانی به آقای رفسنجانی به دلیلِ عملکردِ وزارتِ اطلاعات و ارشادش داشتم به ارادت تبدیل شد. حتی با وجودِ آنکه نویسنده‌ی موردِ‌ علاقه و احترام‌ام، مرحوم سعیدی سیرجانی به دستورِ وزیرِ اطلاعاتِ او در زندان زجرکش شد. تازه معنای سخنِ کارگزاران را درک می‌کردم که تا «زیرساخت‌»های توسعه‌ی سیاسی آماده نباشد، هر جنبش و مبارزه‌ای آب در هاون کوفتن است و بس. نمودِ عینی‌اش هم در وضعیتِ تهران طیِ مدیریتِ هشت‌ساله‌ی کرباسچی و اوضاعِ اسف‌بارش بعد از افتادنِ افسارِ شورای شهر و شهرداری بر دستانِ‌ ناتوانِ اصلاح‌طلبانی پراز انشعاب و هوچی‌گر. تازه تفاوتِ اهدافِ امثال خوش‌فکری چون آقای کرباسچی در اولویت دادن به انجامِ درستِ‌ قانون و فراهم آوردن حداقلی از رفاه و امنیتِ اجتماعی (ولو قانونِ بد و غیرمنصفانه) برای‌ام معنی می‌یافت. این را مقایسه کنید با تندروان بی‌برنامه‌ای مانندِ گنجی که با خواندنِ مقادیری کتابِ فلسفی یکسره و کورکورانه خواهانِ کن‌فیکون شدنِ اوضاع بودند و هستند. اهمیتِ طبقه‌ی متوسط را دریافتم و تلاشِ آقای رفسنجانی در فربه شدن و قدرت گرفتن آن با هزینه‌ی واگذاری برخی ارکانِ قدرت به متحجرین را نمی‌توانستم که ستایش نکنم. حتی اگر معتقد باشم که سپردنِ بی‌نظارتِ افسارِ چند وزارتخانه‌ی حیاتی شرطِ عقل نبود و او می‌توانست بسیار بهتر عمل کند.

موقعِ انتخاباتِ مجلس هشتم که شد با تمامِ میلِ باطنی به انتخابِ بد از بدتر، نتوانستم خود را راضی به رای دادن کنم. حتی از سوی بسیاری از یارانِ جانی متهم به غربت‌نشینی و «بلند شدنِ نفس از جای گرم» شدم. نمی‌دانستند که خانه‌نشینی بی‌بی از بی‌چادری‌ست! همچنان اعتقاد داشتم که صندوق‌های رای بهترین گزینه برای اصلاح و پیشرفت است، اما «زیرساخت‌»های لازم فراهم نبود. نه اصلاح‌طلبان کاندیدایی برای معرفی داشتند که بتوانند تضمین دهند در صورتِ ورود به مجلس سازِ خود را نخواهد زد و نه برنامه‌ای برای مقابله با تقلبِ قابلِ‌ انتظار داشتند. حتی اگر یک نفر مثلِ اعلمی، نماینده‌ی شجاعِ تبریز کاندیدا می‌شد به همان یکی رای می‌دادم،‌ اما به نیروهای دسته شانصدم اصلاح‌طلبانی مغشوش‌الرای و بلاتکلیف اعتمادی نبود. می‌دانستم که این جور رای دادن و نظاره‌گرِ بی‌بخارِ تقلب و جابجایی آراء بودن حرمتِ‌ صندوقِ رای و انتخابات را پایین می‌آورد، که متاسفانه هم آورد.

در آستانه‌ی انتخاباتِ جدیدی هستیم. مدت‌ها مردد بودم که بینِ خاتمی (یا حتی نوری) و قالیباف کدامین برای بهبودِ اوضاع مثمرِثمرتر خواهند بود. شایدِ ایده‌آل ائتلافِ آنها با یکدیگر و وزیرِ کشور شدنِ‌ قالیباف باشد و کابینه‌ای نیمه کارگزارانی. اما چه شود کرد که بازیگرانِ کنونی سیاست در بلاهت و خودخواهی غرقه‌اند و دریغ از ذره‌ای دوراندیشی و برنامه‌ریزی واقع‌نگرانه. پس می‌توان حدس زد که رقابتِ اصلی بین کاندیدای اصلاح‌طلبان (خاتمی، نوری، مهاجرانی، ...)، قالیباف و احمدی‌نژاد خواهد بود و بین این سه گزینه قالیباف یک سر و گردن بالاتر از دیگران قرار می‌گیرد.

جنابِ سردار در دوران تصدی فرماندهی نیروی انتظامی و شهردای نشان داده که مانندِ کارگزاران دغدغه‌ی توسعه‌ی زیرساخت‌دارد تا کارهای روبنایی و پرقیل و قال (همچون سایرِ قاطبه‌ی اصلاح‌طلبان). راه‌اندازی خدماتِ 110 و 10 + 1 ، خریدِ بنزهای آبرومند برای نیروی انتظامی و پلیس، برگزاری کلاس‌های ارتقاء برخوردِ اجتماعی برای نیروهای پلیس، سنگفرش کردنِ خیابانِ ولیعصر و اهمیت نهادن به گسترش مترو و از همه مهم‌تر سرمایه‌گذاری در فناوری اطلاعات نشان می‌دهد که او به راهِ درستِ پیشرفت که همانا ارج نهادن به زیرساخت‌ها و استفاده‌ی مناسب از فناوری‌ست کاملاً واقف است. خیلی دردناک است که روزانه آدم از انبوهِ سیاستمداران و نویسندگانِ ریز و درشت مطالبی بشنود و بخواند با این مضمون که فرقی میانِ قالیباف و امثالِ لاریجانی و احمدی‌نژاد و حداد عادل نیست.

خلاصه‌ی کلام اینکه معتقدم خدمتی را که قالیباف با شرایطِ فوق و به عنوانِ یک نیروی معتمدِ نظام می‌تواند برای کشور انجام دهد، از توانایی شخصِ صاحب‌دل اما بی‌اراده و اهلِ مماشاتی چون آقای خاتمی خارج است. ایران بیش و پیش از هر چیز نیازِ مبرم به مدیر دارد، نه فیلسوف یا مبارز. به قولِ شاعر: «اوست غواص که گوهر بکف آرد، ورنه، سیرِ این بحر زِ هر خار و خسی می‌آید»

 

 
 

ساعت : ٥:٢٦ ‎ق.ظ نوشته شد.

 

دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧

 

از سید شرمنده تا سردارِ برّنده (1)

 

دوم خرداد با هزار آرزو به خاتمی رای دادم. شانزده سال بیشتر نداشتم. یک دلیل عمده‌ی مخلص و بسیاری از همسن و سالانم برای دل سپردن به سید خندان آزادی‌های اجتماعی بود و دیگری حمایتِ آشکارا و خالصانه‌ی کرباسچی، شهردارِ معروف و محبوبِ آن دوران از وی. یادم می‌آید با هم‌کلاسی‌هایمان در دبیرستانِ‌ البرز مطالبِ روزنامه‌های کیهان و جمهوری اسلامی و باقی راست‌های افراطی را در تخریبِ خاتمی می‌خواندیم و با فرضِ صحتِ آن مطالب، علاقه‌مان به چو اویی صدچندان می‌شد. یکی از روزنامه‌ها به عنوانِ مثال نوشته بود: در دورانِ وزارتِ خاتمی کتابی قبیح اجازه‌ی چاپ گرفته دارای این جملات که:«پسران به اتاقِ ما دخترها آمده و تا صبح ما را مالیدند!» همین ادعا، فارق از صحت و سقم آن، آب از دهانِ ما سرازیر و گرایشِ ما به چونانِ ناجیِ آزادی‌بخشی را ناگزیر می‌ساخت. دومِ خرداد در حقیقت خوابی بود با بیست میلیون تعبیرهای مختلف. بگذریم.

یک هفته پیش از کنکورمان بود که فاجعه‌ی 18 تیر رخ داد. حرص می‌خوردیم که اقتدارگرایان مخصوصاً این حمله را در آستانه‌ی کنکور طراحی کرده‌اند که هم ما را از همرهی دیگر جوانان در خیابان و شرکت در اغتشاشات باز دارند و هم متحصنین را در معذوریتِ اخلاقی گذارند که به دلیلِ‌ برگزاری کنکور جبهه‌ی دانشگاه (محلِ برگزاری آزمون) را تخلیه کنند. سالِ اولیه‌ی دانشگاه به بحث‌های سیاسی سطحی گذشت که چرا خاتمی در تحصنِ دانشجویان شرکت نکرد و یا چرا برخوردی قاطع با چوب-لای-چرخ-گذارانِ مزاحمت- از-حد-گذرانده نمی‌کند. گروهی عافیت‌جو در سنگرِ مصلحت چپیدند و گروهی افراطی رهِ قهر گزیدند.
انتخاباتِ مجلس که شد به خاطر دارم که بسیاری از جوانانِ کوچه و خیابان به حزبِ مشارکت رای می‌دادند، چون به گمانشان «مشارکت تنها گروهی‌ست که تا به حال گند نزده» و مهم‌تر از آن شنیده‌اند که «بر و بچِ ستادِ مشارکت در دفاترِ انتخاباتی ورق بازی می‌کنند!».

در انتخاباتِ ریاست جمهوری هشتم دیگر خاتمی برای بسیاری از «ما» آن جذبه را نداشت. هرچند پدرم معتقد بود که هنوز خاتمی «چیز دیگر»ست. ما لیکن ز مصرش بوی پیراهن شنیدیم،‌ ولی در چاهِ کنعان‌اش ندیدیم. خامی کردیم و رای ندادیم. از بختِ بلندمان اما هنوز بیش از بیست میلیون نفر با دلایل متفاوت و بعضاً‌ متناقض همچنان سید را در قامتِ‌ مشعل‌دار طریقِ اصلاح‌طلبی یا دین‌پروری و مملکت‌داری می‌دیدند.
عملکردِ مذبذبِ مجلسِ ششم بر سرخوردگی‌مان افزود. گروهی بی‌عرضه و کم‌دانش با نیتِ البته خیر بر کرسی مجلس تکیه زده و نه اطلاعی از راهِ اصلاح می‌دانستند و نه از چاه‌های مسیرِ پرپیچ و خمِ مبارزه در کشورِ هزارتکه‌ای چون ایران. به قولِ عباسِ عبدی دوره دوره‌ی نمدمالی اصلاحات بود. با چنان عملکردی و ردِ صلاحیتِ بی‌رحمانه و قابلِ فهمِ شورای نگهبان، پشت کردنمان به صندوق‌های رای از نظرِ –البته- صائبمان معقول‌ترین راه بود.

خاطرم هست که بعد از انتخابِ نمایندگان و نطق‌های فجیع و دون‌مایه‌ی اولیه‌ی آنها با هم می‌گفتیم که «یعنی قرار است این «....»ان چهاااااااااار سال نماینده‌ی ما باشند!؟ نه! امکان ندارد چهااااااااار سال دوام بیاورند!» دلمان خوش بود که فلان سایت به جای واژه‌ی نماینده، راهیافته به کار می‌برد و دل ما خنک می‌کرد و دلِ خودشان را خوش، اما اینها برای فاطی تنبان نمی‌شد و به قولِ ایرج میرزا نه تنها مرتعِ ما را چریدند، پدرسگ‌صاحبان بر سبزه ریدند!

اواسطِ سال هشت و سه برای یک دوره‌ی تحقیقاتی یک ساله به ژاپن رفتم. فرصتی بود مغتنم برای روزی یکی دو ساعت مطالعه و غور و تفحص در سایت‌های ریز و درشتِ گویا و ایران امروز و روزآنلاینِ تازه-پا-به-عرصه‌ی وجود نهاده، آن هم به دور از جامعه‌ی بسته‌ی پربلبشوی ایران و گرفتاری‌های وقت‌تلف‌کنِ روزمره‌اش. انتخاباتِ ریاست جمهوری بود که زور می‌زدم از غربت دوستان را به انتخابِ معین تشویق کنم. سودی نداشت. یکی با طعنه‌ی «همه سر و ته یک کرباس‌اند» پا از میدان برون می‌کشید و دیگری با زمزمه‌ی «حالا مگر در این هشت سال چه گلی به سرِ ما زدند» رخت از معرکه به در می‌برد. بگذریم از کوته‌اندیشانِ خوش‌خیالی که سودای شورشِ کارگران در سر داشتند و انفجارِ جامعه در طیِ یکی دو سال آینده‌ی آن زمان. نه کسی به قدرت و سیطره‌ی دولت توجهی داشت، نه به قیمتِ بالای نفت که بی‌عرضه‌ترین‌ها را بر منصب نگاه می‌دارد و دزد و دغل‌کازترین‌ها را به چنگ‌اندازی به مسند ترغیب می‌کند. پولِ یامفت که بیاید چه حکومتِ مریض‌احوالِ جهانِ سومی به نیروی متخصص و رایِ مردم و افکارِ عمومی وقعی می‌نهد که جمهوری اسلامی دومین‌اش باشد.

آری در میانِ حرص و غیظِ من و امثالِ منی بود که احمدی‌نژاد برکشیده شد. آه از نهادم برآمد. پس از چند سال در حالیکه به صفحه‌ی مونیتور و اخبارِ واصله خیره بودم اشک‌ام سرازیر شد. یادم نمی‌آید بعد از فوتِ عموی نازنین‌ام آنطور گریه و هق‌هق کرده باشم. آینده‌ی کشور را تباه و احوالِ مردمان را سیاه می‌دیدم. باور نمی‌کردم این تعداد هم‌وطنِ‌ بالغ در میهن‌ام وجود داشته باشند که فریب چنان شعارهای توخالی و مکارانه‌ای را بخورند و از خود نپرسند که عطرِ جنت کی درآید از دُبُر؟! اما شد آنچه نباید می‌شد.

(ادامه دارد)

 
 

ساعت : ٧:٤٩ ‎ق.ظ نوشته شد.

 

 
غربت‌زده



نویسندگان
غربت‌زده
ض. گرگانی + نوه


آرشیو وبلاگ
اسفند ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦

توصيه می‌شود:
بالاترين
راديو زمانه
آينده - عباس عبدی
پايگاه ستاد مجازی مهدی کروبی
سيبستان - م. جامی
سايت مرحوم سعيدی سيرجانی
ابراهيم نبوی
سايت مرحوم شاملو
از بلاگ پارس دوری گزينيد!
Say no to Blogpars
زاويه ديد - م. جواد کاشی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]